جستجوی وب
لینک های مفید


 

در زمان های قدیم مکتبی بود که کودکان در آن درس می خواندند. این مکتب استادی داشت بد اخلاق و سختگیر. کودکی نبود که از دست استاد بد اخلاق، دل پر خونی نداشته باشد. کودکان همواره آرزو داشتند که استادشان حداقل یکبار مریض شود و چند روزی در مکتب را ببندد و آنها تعطیل کند. اما استاد قوی بود و سالم و سرحال و هیچ وقت بیمار نمی شد.
یک روز کودکان دور هم جمع شدند و با هم مشورت کردند که چه بکنند و چه نکنند تا برای مدتی هرچند کوتاه از دست استاد بداخلاق راحت و آسوده خاطر شوند.
یکی از کوکان که بسیار باهوش و زیرک بود سر در گوش یارانش برد و گفت: نقشه ای دارم که می توانیم با اجرای آن برای مدتی از دست استادمان آسوده شویم. فردا من پیش از همه به مکتب می روم وقتی وارد شدم به استاد نگاه می کنم و می گویم خدا بد ندهد چرا رنگتان پریده است.
کودک باهوش رو کرد به یکی از دوستانش و گفت: وقتی من چنین بگویم، حتما استاد به فکر فرو می رود. آن وقت نوبت توست که...

     چون درآیی از در مکتب بگو             خیر باشد استاد احوال تو

وقتی استاد هم چنین بگوید استاد بیشتر در فکر فرو می رود و فکر می کند که واقعا کسالتی دارد و خود نمی داند. بعد نفر سوم در از وارد می شود و...
        آن خیالش اندکی افزون شود              کز خیالی عاقلی مجنون شود

روز بعد کودکان در بیرون مکتب با یکدیگر هماهنگ شدند و نقشه ی خود را پیاده کردند. وقتی همه یکی یکی این حرف را زدند استاد یقین پیدا کرد که بیمار است و خودش نمی داند.
استاد با خود گفت گیرم کودک اول و دوم اشتباه کرده اند ولی سی کودک اشتباه نمی کنند پس حتما من بیمارم. بنابراین دستور داد کودکان به خانه بازگردند و خودش به خانه بازگشت.

منبع: کتاب به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد، مولف: مسعود لعلی، صفحه ی 24-26
نویسنده: جلیل آخوندی

 


برچسب ها: جلیل آخوندی , داستان کوتاه , پسرک باهوش , تلقین و خیال

تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۹ | 10:8 | نویسنده : |