
پیرمردی تنها در شهر «میته سوتا» زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند، اما اینکار خیلی سخت بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، امسال نخوام توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مززرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت، من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم اگر تو اینجا بودی، مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو، پدرت. پیرمرد در جواب این تلگراف را دریافت کرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من در آنجا اسحله پنهان کرده ام.
چهار صبح فردا ماموران FBI و افسران پلیش محلی به مزرعه آمدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسحله ای پیدا کنند.
پدرش بهت زده نامه ای دیگر برای پسرش نوشت و به او گفت: که چه اتفاقی افتاد و حالا باید چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم انجام دهم.
هیچ مانعی وجود ندارد. اگر شما از صمیم قلبتان تصمیم به کاری بگیرید می توانید آن را انجام دهید. مانع ذهن است نه شرایط و اینکه شما یا فرد دیگر کجا هستید.
منبع: کتاب بهشت یا جهنم انتخاب با شماست، مولف: مسعود لعلی، صفحه ی 206
نویسنده: محدثه لشکری
برچسب ها: موانع زندگی , تصمیم گیری , مطلب کوتاه , محدثه لشکری

چند ما پیش، پشت فرمان خودرو در یک خیابان فرعی، پشت چراغ قرمز ایستاده و منتظر بودم چراغ سبز بشود تا بتوانم وارد خیابان اصلی شوم. یک دقیقه گذشت، دو دقیقه گذشت، چند دقیقه گذشت، دیگر حوصله ام سر رفته و طاقتم تمام شده بود. زیر لب غرغرکنان از خود پرسیدم چرا این چراغ سبز نمی شود. پنج دقیقه دیگر گذشت و چراغ همچنان قرمز بود. دیگر می دانستم به قرار ملاقاتی که داشتم دیر می رسم. با عصبانیت گفتم واقعا مضحک است انگار قرار است تا ابد همینجا منتظر بمانم. به قدری بی تاب و درمانده شده بودم که خودرو را در دنده گذاشتم و در حالی که چراغ هنوز قرمز بود، آرام آرام یک وجب یک وجب جلو رفتم، انگار اینکارمف چراغ قرمز را ترسانده و مجبور می کند که سبز شود. در کمال تعجب همین اتفاق افتاد، چون ظرف چند ثانیه چراغ سبز شد.
همین که از چهارراه اصلی و شلوغ و پر رفت و آمد به خیابان اصلی پیچیدم ناگهان متوجه سدم که ماجرا از چه قرار است. چراغ قرمز سر آن خیابان فرعی و خلوت چشم الکترونیکی داشت که نسبت به جابجایی و حرکت حساس بود و فقط موقعی سبز می شد که حضور یک خودرو را احساس می کرد.
ظاهرا من به حد کافی جلو نرفته بودم و در منطقه ای که آن چشم الکترونیکی بتواند مرا ببیند قرار نگرفته بودم تا چراغ را برایم سبز کند. به همین دلیل چراغ سبز نشده بود. تا اینکه کمی جلو رفتم و چشم الکترونیکی حضور خود را ثبت و چراغ سبز را به من نشان داد.
هنگامی که خودمان را نگه می داریم و در جا می زنیم و خودمان را از زندگی بهتر و سرشار تر محروم می کنیم و فعالانه در زندگی خود شرکت نمی کنیم، گیر می افتیم و متوقف می مانیم. سپس از خود می پرسیم. چرا حوصله مان سررفته و چرا افسرده شده ایم.
چنانچه حد کافی به چهارراه نزدیک نشوید چراغ برایتان سبز نمی شود. چنانچه به حد کافی به مشکلات خود نزدیک نشوید هرگز نمی توانید آن ها را از سر راه خود بردارید. مشکلات شما به خودی خود حل نمی شوند.
منبع: کتاب به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد، مولف مسعود لعلی، صفحه ی 150-15
نویسنده: جلیل آخوندی
برچسب ها: مشکلات , رویارویی با سختی ها , پیروزی , چراغ قرمز

اگر خونرسانی به یک قسمت از مغز به طور موقت و گذرا متوقف شود به آن اصطلاحا یک سکته مغزی کوچک یا یک مینی سکته مغزی و یا تی آی ای (TIA)
گفته می شود که مخفف کلمه ی transient ischem attack به معنای حمله ی ایسکمیک گذرا می باشد. بر خلاف سکته مغزی کامل، علائم و نشانه های TIA که بیشتر شبیه یک سکته مغزی کامل می باشد فقط کمتر از 24 ساعت طول می کشد و بعد از آن بیمار کاملا احساس بهبودی می کند. TIA نشان دهنده آن است که به یک قسمت از خون مغز خون کافی نرسیده است و احتمال یک سکته مغزی کامل در آینده وجود دارد. بنابراین هیچگاه نباید به یک TIA بی توجه بود و باید هرچه سریعتر آن را با پزشک در میان گذاشته و بررسی های لازم را برای آن انجام داد.
علایم و نشانه های اصلی سکته مغزی عبارتند از:
- احساس ناگهانی بی حسی و سر شدن، ضعف یا فلج در یک طرف از بدن (نشانه های این وضعیت ممکن است شامل افتادگی یک دست و یا یک پا و یا افتادگی پلک چشم و یا آبریزش دهان باشد.
- اختلال ناگهانی در صحبت کردن، بریده بریده حرف زدن، اشکال در پیدا کردن کلمات برای صحبت کردن و یا فهمیدن صحبت دیگران
- تار شدن ناگهانی چشم و اختلال در بینایی (بخصوص فقط در یک چشم)
- سرگیجه، گیج بودن، لرزش و عدم تعادل و یا سردرد شدید
منبع: کتاب سکته مغزی: علائم و نشانه ها، مولف: تالیف جوئل اشتاین، ترجمه فرهاد همت خواه، صفحه ی 6
نویسنده: راضیه لشکری بالاخانه
برچسب ها: سکته مغزی , TIA , علائم سکته مغزی خفیف , علائم سکته مغزی

بخشندگی عملکردی موثر برای کسب پول بیشتر است زیرا هنگامی که به دیگران پول می دهید با خود می گویید پول زیادی دارم.
تعجبی ندارد اگر بگوییم ثروتمندترین افراد جهان نوع دوست ترین انسان ها هستند. آن ها مبالغ هنگفتی از ثروت خود را به دیگران می بخشند و با انجام اینکار طبق قانون جذب پول بیشتر و حتی چند برابر برای آن ها فراهم می شود.
اگر با خود فکر کنید من پول کافی ندارم که به دیگران ببخشم به شما هشدار می دهم. اکنون شما می دانید که چرا پول کافی ندارید. هنگامی که فکر می کنید پول کافی برای بخشیدن به دیگران ندارید، شروع به بخشش کنید.
با انجام اینکار، قانون جذب پول بیشتری برای بخشش به دیگران برای شما فراهم می کند.
بین بخشندگی و از خود گذشتگی تفاوت زیادی وجود دارد. بخشندگی از صمیم قلب احساس خوبی را در شما ایجاد می کند، در حالی که از خود گذشتگی چنین احساسی را در پی ندارد.
این دو کاملا با یکدیگر متفاوت اند. یکی از آن ها پیام کمبود و دیگری پیام وفور را به جهان ارسال می کند.
از خود گذشتگی در نهایت به نفرت و خشم منجر می شود. اما بخشش از صمیم قلب یکی از شادی بخش ترین کارهایی است که می توانید انجام دهید و قانون جذب این پیام را دریافت و حتی مبلغ بیشتری به زندگی شما وارد می کند. می توانید تفاوت این دو را حس کنید.
«افراد زیادی را می شناسم که ثروت انبوهی جمع آوری کرده اند اما روابطشان بسیار بد است. این ثروت نیست. می توان پول زیادی جمع کرد و ثروتمند شد اما اینکار ضامن ثروتمندی نیست. نمی گوییم پول ثروت نیست البته که هست اما تنها بخشی از ثروت است. در عوض افرادی را می شناسم که از نظر معنوی کامل هستند، اما بیمار و ورشکسته اند. این نیز ثروت نیست. زندگی یعنی ثروتمندی در تمامی زمینه ها.» "جیمز ری"
منبع: کتاب راز، مولف: راندا برن، مترجم: سمیه موحدی فر، صفحه ی 116-117
نویسنده: محمد کریمی زارچی
برچسب ها: بخشنده بودن , از خود گذشتگی , ثروت , محمد کریمی زارچی

می توانید به کمک قانون جذب تمام زندگی تان را از پیش بیافرینید. پرنتیس ملفورد، استادی که در آثارش به قانون جذب و چگونگی کاربرد آن اشاره دارد، از پیش فکر کردن در مورد روز بعد را بسیار مهم می داند.
«وقتی به خود می گویید ملاقات یا سفر خوشایندی خواهم داشت، در واقع عناصر و نیروهایی از بدن خود خارج می کنید که این ملاقات یا سفر را به گونه ای خوشایند برایتان ترتیب می دهند. هنگامی که پیش از ملاقات یا سفر، بد اخلاق یا نگران باشید. عوامل نامرئی ایجاد می کنید که این حادثه را برایتان ناخوشایند می سازند. افکار یا به عبارتی روحیات ما، همیشه از پیش مشغول خوب یا بد کردن حوادث هستند. "پرنتیس ملفورد"»
پرنتیس ملفورد این جملات را در دهه 1870 اظهار کرده است. واقعا که پیشگام بزرگی بوده است! همانطور که می بینید تفکر زودتر در مورد وقایع زندگی از اهمیت زیادی برخوردار است. بیش شک شما نتیجه عدم تفکر در مورد وقایع را تجربه کرده اید و شاهد بوده اید یکی از نتاج این کار، عجله و کمبود وقت است.
اگر برای انجام کاری عجله دارید بدانید که این افکار و اعمال شما بر مبنای ترس از دیر کردن می باشد و شما وقایع بدی را پیشاپیش برای خود رقم می زنید. ادامه این کار موارد بد بیشتر و بیشتری را به سوی خود جذب می کنید. به علاوه قانون جذب در آینده شرایط بیشتری را برایتان ایجاد می کند که مجبور به عجله کردن خواهید بود. شما باید متوقف شوید و خود را از این فرکانس نجات دهید.
اگر نمی خواهید رویداد های بدی را جذب کنید، چند لحظه صبر کنید و خود را تغییر دهید. بسیاری از افراد به خصوص در جوامع غرب، در جستجوی زمان هستند و از کمبود وقت شکایت می کنند. اگر واقعا اینگونه است به دلیل قانون جذب می باشد. اگر شما نیز با کمبود وقت در جستجوی زمان هستید، از این پس با خود بگویید: «من وقت زیادی دارم. بدین ترتیب زندگیتان را تغییر دهید. همچنین می توانید انتظار را به زمانی موثر برای آفرینش زندگی آینده تان تبدیل کنید. این بار که مجور به انتظار هستید از این فرصت استفاده کنید و تمامی خواسته هایتان را مجسم کنید. می توانید این کار را در هر زمان و مکانی انجام دهید. تمامی موقعیت های زندگیتان را به وضعیتی مثبت تبدیل کنید!
تعیین پیشاپیش تمامی رویدادهای زندگی از طریق افکارتان را به صورت عادتی روزانه در آورید. با تفکر پیشاپیش در مورد آنچه می خواهید نیروهای جهان را به سوی حوادث مورد نظرتان بفرستید. بدین ترتیب زندگیبتان را آگاهانه رقم بزنید.
منبع: کتاب راز، مولف راندا برن، مترجم: سمیه موحدی فر، صفحه ی 75-76
نویسنده: محدثه لشکری
برچسب ها: قانون جذب , پرنتیس ملفورد , اهمیت تفکر , محدثه لشکری
.jpg)
فرض کنید که در صبحی زیبا، در کنار جاده ای رانندگی می کنید. ناگهان متوجه می شوید نور خورشید از جایی که انتظارش را ندارید به طور مستقیم به چشمان تان می تابد و آن ها را می آزارد.
با تعجب از تابش غیر عادی خورشید، اتومبیل را در کنار جاده پارک می کنید و از آن پیاده می شوید، به جستجوی نقطه تابش غیر عادی خورشید می پردازید. پانصد متر دورتز از جاده در پای درختی خرمنی از شمش های طلا برمی خورید که چون خورشید می درخشد.
تابلویی را در آن محل می بینید که بر آن نوشته اند: این خرمن طلا از آن کسی است که آن را پیدا کند. در حالی که از شوق دست و پایتان را گم کرده اید، همه ی شمش های طلا را از پای درخت به درون اتومبیلتان منتقل می کنید. لاستیک ها زیر سنگینی شمش های طلا فرو می نشیند. پس بار دیگر به رانندگی ادامه می دهید. یک کیلومتر بیشتر نرفته اید که بار دیگر به توده بزرگتری از شمس های طلا بر می خورید. خرمن طلای دوم هم ارزشی معادل چندین میلیون دلار دارد و همه آن می تواند از شما باشد. اما در اتومبیلتان جایی برای ذره ای از آن ندارید. حال فرض کنید در نزدیکی شما یک تلفن عمومی هست. دوست بسیار عزیزی هم به نام چارلی دارید. آیا شما با خونسردی و سر فرصت به او تلفن می زنید و می گویید: چارلی اگر وقت داری و کاری نداری، سری به من بزن، من در فلان نشانی هستم. و یا بی درنگ می گویید: چارلی اگر آب در دست داری زمین بگذار و هر چه زودتر با اتومبیلت خود را به من برسان. اینجا پر از طلاست، طلا، طلا....
در عرصه زندگی واقعی نیز فرصت های طلایی بسیاری پیش می آید. درست نیست که خونسرد از کنار این فرصت ها بگذرید. بگذارید نیروی شور و هیجان شما را شیفته این فرصت های طلایی کند و در شما عشق بهره بردن از این فرصت ها را برانگیزد. هر روزی را که از دست بدهید، ضرر کرده اید. منتظر هیچ نمانید. اجازه دهید نیروی پر توان اشتیاق در سراسر زندگی شما انباشته شود. بگذارید برخی از آدم های بدبین چنین حالی را در شما نپسندند. دنیا از فرصت های طلایی انباشته است. کافی است که ما اشتیاق استفاده از این فرصت ها را داشته باشیم.
«پیروزی آسان است»
منبع: کتاب به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد، مولف مسعود لعلی، صفحه ی 125-126
نویسنده: محمد حسین اقبالی زارچ
برچسب ها: دوستی , بهره بردن از زندگی , بهترین فرصت ها , اشتیاق و پیروزی

از بدو جوانی برخورد درستی نسبت به پول داشته باشید. یک انسان آگاه کاملا واقف است که به چه طریق باید از پول و زمانش معقول بهره مند گردد. متذکر می شوم که شما نباید حتی ذره ای از پول و یا وقت خود را تلف کنید. اگرچه پول به تنهایی نه خوب و نه بد است، بلکه شیوه ی بهره گیری از آن نقش پول را تعیین می کند. پول می بایست در آن جا که باید صرف شود تا سودمند باشد، یعنی هم برای خود شما و هم دیگران پر منفعت باشد. بهره مندی از پول در جهت کسب علم، معالجه و یا برای افرادی که نیاز مالی دارد معقول است و اصلا لازم نیست که شما در این موارد خساست به خرج دهید. تنها چیزی که نیاز است این است که از خود بپرسید آیا پول برای شما و یا دیگران صحیح خرج می شود یا خیر؟
با عنایت به این موضوعات، حتی سکه ای از پول خود را به هدر ندهید. پول را با سهولت خرج نکنید، مثلا چیزی را که اصلا احتیاج به داشتن آن ندارید، خریداری نکنید. برخی از اشخاص وسایلی را تنها به صرف ارزانی آن و نه این که به آن احتیاج دارند، می خرند و یا بدون دقت به قیمت آن تنها از روی چشم و هم چشمی خریداری می کنند که به عقیده ی من بسیار احمقانه است. البته این هم احمقانه است که هرچه دارید خرج کنید.
راه درست این است که از آن چه که امروز صاحب آن هستید، کمی برای فردا کنار بگذارید. جان رولی، که یک اصلاح طلب دینی است، در جایی گفت تا آن جا که می توانید پول به دست آورید و بیاندوزید و سپس تا آن جا که می توانید همه را برای دیگران صرف کنید. این شبیه دیدگاه من نسبت به پول است. اما حرف آخر این که حتی یک سکه از پول خود را بیهوده مصرف نکنید.
منبع: کتاب سنگ فرش هر خیابان از طلاست، مولف: ووچونگ کیم، مترجمین: علی اکبر یزدی، تونسلو و یاریاب، صفحه ی 127-132
نویسنده: جلیل آخوندی
برچسب ها: سرمایه , جان رولی , اصلاح طلب , جلیل آخوندی

حافظه انسان
حافظه انسان نادیدنی و محسوس است و ما باید آن را یک فرایند در نظر بگیریم نه یک پدیده. انسان در تلاشی که برای توضیح حافظه داشته، آن را با دیدگاه تاریخی و با عبارات استعاری توضیح داده است. در گذر زمان سه استعاره اصلی برای حافظه به وجود آمده است. یک دیدگاه، حافظه را یک عضله فکری می داند که هر چه بیشتر از آن استفاده کنید قوی تر خواهد شد. بر طبق این دیدگاه، ساعت هایی که شما صرف حفظ کردن اشعار، تاریخ جنگ ها و عبارات لاتین می کنید، ذهن شما قوی می شود و مغز را در یادآوری نوع دیگری از مطالب تواناتر می کند. این مطلب به ضرورت درست نیست. در حقیقت حفظ کردن زیاد مطالب ممکن است حتی توانایی حفظ کردن مطالب اضافی را کاهش دهد.
استعاره ای دیگر برای حافظه در نوشته های افلاطون پیدا می شود که مغز را به لوحی تشبیه کرده که نقش روی آن حک می شود. در این دیدگاه تمرین تجارب یا اطلاعات این نقش ها را قوی تر یا عمیق تر می کند و به اطلاعاتی منجر می شود که راحتتر به یاد آورده می شود. اگر چه به نظر می رسد این استعاره با بسیار از تجارب ما (حفظ کردن جدول ضرب) تطابق داشته باشد، اما توضیح نمی دهد که چرا ما از وقایع عاطفی که فقط یکبار آن ها را تجربه کرده ایم یادآوری روشنی داریم، یا چرا وقتی تمامی موارد یک فهرست را به طور یکسان تمرین و حفظ می کنیم، موارد اول و آخر را سریع تر از موارد وسط به یاد می آوریم. اینجا روشن می شود که دلایل یادآوری یا فراموشی پیچیده تر از تکرار تجارب هستند.
دانیل سیگل استاد دانشگاه کالیفرنیا، لوس آنجلس و نویسنده کتاب «مغز در حال پیشرفت» از افرادی می خواهد تا برج ایفل را در چشم ذهنشان تصور کنند. او می گوید صدایش امواج صوتی به وجود می آورد که پرده صماغ در گوش شنونده می لرزاند. این امواج صوتی توسط اندام کورتی به پیام های الکتریکی تبدیل می شوند و برای رمز گشایی به لب های گیجگاهی ارسال می شوند. بعد این اطلاعات جهت پردازش تصویری به لب های جلویی فرستاده می شوند. اطلاعات ورودی از این دو بخش از بدن با هم یکی می شوند و شنوده را قادر می سازد تا برج ایفل را به یاد آورد. سیگل معتقد است که شنونده، شبکه عصبیی که قبلا با دیدن برج ایفل یا عکسی از آن به وجو آمده است، دوباره فعال می کند.
منبع: کتاب مغز و فرایندهای یادگیری، مولف: پاتریشا ولف، مترجم: داود ابوالقاسمی، صفحه ی 90-91
نویسنده: راضیه لشکری بالاخانه
برچسب ها: مغز در حال پیشرفت , ورودی اطلاعات مغز , مطلب علمی , راضیه لشکری بالاخانه

اگر بچه ای سه ساله را در وسط اتاق بگذاریم و سرش داد بزنیم که خیلی احمق است و هرگز نمی تواند کاری را درست انجام بدهد و اینکار را اینطوری انجام بدهد و نباید آن کار را بکند و واقعا چه آشفته بازاری درست کرده است و چند بار هم کتکش بزنیم، دست آخر با کودک وحشت زده ای مواجه می شویم که یا گوشه ای کز می کند، یا زیر گریه می زند. کودک یکی از این دو راه را انتخاب می کند و ما نیز هرگز به توانمندی و استعداد های بالقوه اش پی نمی بریم.
اما اگر به همین بچه بگوییم چقدر دوستش داریم، چه زیباست و وجودش تا چه اندازه برایمان مهم و عزیز است و چقدر باهوش و درخشان و دانا و کاردان است و اگر هم اشتباهی بکند کوچکترین مانعی ندارد، زیرا از همین تجربه هاست که چیزی تازه می آموزد و در هر شرایطی دوستش می داریم و به کمکش می شتابیم، آنگاه استعداد هایی که کودک از خود نشان می دهد، شما را به حیرت می برد!
درون هر یک از ما، کودکی سه ساله هست که بیشتر اوقات سرش داد می زنیم و آنگاه حیرت می کنیم که چرا زندگی مان بر وفق مراد نیست!
اگر دوستی مدام از شما انتقاد کند، آیا از حضورش خوشحال می شوید؟ شاید در کودکی اینطور با شما رفتار می شد که البته موجب تاسف است؛ اما گذشته، گذشته است و اگر شما بخواهید اکنون نیز با خود چنین رفتار کنید، موجب تاسف بیشتر خواهد بود.
حالا فهرستی از پیام های منفی دوران کودکی را در برابر خود داریم. آیا این فهرست با آنچه خود شما نقاط ضعف خویش می دانید تطبیق می کند؟ شاید کم و بیش تطبیق کند. ما داستان زندگی مان را مطابق با پیام های اولیه ای که دریافت کرده ایم می نویسیم. همه ما بچه های کوچولوی خوبی هستیم و مطیعانه هر آنچه «آن ها» به عنوان حقیقت محض به ما می گویند، می پذیریم. سرزنش پدر و مادر و یک عمر قربانی ماندن، بسیار آسان است، اما نه لذتی دارد و نه ما را از تنگنای خود بیرون می کشاند.
منبع: کتاب به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد، مولف: مسعود لعلی، صفحه ی 57-58
نویسنده: محمد کریمی زارچی
برچسب ها: دوران کودکی , انتقاد , نمایش استعدادها , مطلب کوتاه

بغرنج ترین مشکل من بیکار و بیعار بودن است. من بسیار علاقه مندم که کاری را آغاز کنم. از آن دسته افرادی هستم که مدت زمان زیادی را نمی توانم بی تحرک باشم، مثل کسی که به کار اعتیاد دارد. بیکار ماندن و استراحت برای من عذاب و درد است، بنابراین مدام در حال فعالیت و اشتغال به کاری هستم. با عنایت به این موضوع به جوان هایی که همیشه در حال کار و تلاش اند بسیار ارادت دارم.
علاقه ی من به این افراد به حدی است که آن ها را مثل خودم می دانم، اما از همه مهم تر اعتقاد دارم که نسل جوان قادر به ایجاد و بنا کردن پایه های جدید در دنیاست.
اقدام به کاری و بعد از آن یاد بردن آن برای من هیچ ارزشی ندارد، لذا جوانان علاقه مندی که فقط یک کار را شروع می کنند می گویم باید با همه وجود و قوادر آن غرق شوند. به همین علت ارتباط و جدیت شدید، احتمال عدم پیروزی و شکست این افراد نسبت به کسانی که اصلا کاری انجام نمی دهند بالطبع بیشتر است، اما این اشخاص با ناکامی های احتمالی بسیار معمولی مواجه شده و آن را جزو تجارب خود محسوب کرده و مهم تر آنکه هرگز ناامید نمی شوند. اگر شما هم به همین شیوه جرات رویارویی با ناکامی را دارید، در مسیر موفقیت نهایی گام بر می دارید. فردی که از ناکامی و جدال می هراسد هرگز طعم پیروزی را نمی چشد.
خارج از اینجا جهان پهناوری منتظر شماست و امور بسیاری است که باید به انجام برسد. شما باید در پی فضاهای جدیدی باشید که پیش از این در آن قدم نگذاشته و کاری انجام می دهید که کسی تا بحال انجام نداده است. تاریخ قدم به قدم به وسیله ی اشخاصی که خواستار این طرز فکر بودند فرم گرفته است. این ها پیشروان واقعی هستند. پیشروان همواره در راه های پر فراز و نشیب قدم می گذارند و حتی ممکن است مورد شماتت و انتقاد هم قرار بگیرند، اما افراد ثابت قدم ترسی از انتقاد و خطر ندارند. آنان به پیش می روند و به راه های جدید و پیروزی های نوین دست می یابند و در نهایت به دلیل موفقیت هایشان مورد تشویق و تحسین قرار می گیرند.
منبع: کتاب سنگ فرش هر خیابان از طلاست، مولف: وو چونگ کیم، مترجم: علی اکبر یزدی تونسلو، صفحه ی 166-168
نویسنده: محمد حسین اقبالی زارچ
برچسب ها: مسیر موفقیت , گام نهایی , افراد ثابت قدم , محمد حسین اقبالی زارچ

از بین رفتن حیات اگر به معنای مرگ است، از کف دادن اعتبار هم به پایان حیات شما در اجتماع است. در زندگی انسان ارزش هایی وجود دارد که هیچ گاه نباید آن ها را از کف داد. گرانقدرترین این ارزش ها، آبرو و اعتبار انسان است. از دست دادن پول بسیار بد است، اما موجب شرمساری نمی شود چون در هر صورت شما در نهایت می توانید آن را جبران کنید. هرگز نباید اعتبار خود را در جامعه از کف بدهید و باید آن را در هر حال مانند زندگی تان حفظ کرده و گرانقدر بشمارید.
هر فرد در اجتماع صاحب نام و آوازه ای است. آبروی فرد از او منفک نیست، بلکه بخشی از هویت او را تشکیل می دهد. اگر نام کسی بر زبان آورده شود، شماره سریعا در مورد او می اندیشید و چهره، صدا، شخصیت، جایگاه اجتماعی، سابقه و شاید نقاط ضعف و قوت او را به ذهن می آورید، پس هر کسی واقعا خود اوست.
پس پی می بریم که تا چه اندازه اسم فرد مهم است و در نتیجه شما باید نهایت تلاش خود را در حفظ نام خود انجام دهید و اجازه ندهید نام شما سبب سرافکندگی و خجلت شود.
به عقیده من احمقانه ترین کار این است که با رفتار خود نامتان را سیاه کنید. اگر یک روز نیک نامی خود را از دست بدهید، بازیافتن آن بسیار دشوار است، بنابراین برای حفاظت از آبرو و آوازه تان چه کاری انجام می دهید؟ آیا رفتار شما با نام شما انطباق دارد؟ اگر معلم هستید و رفتارتان متناسب با رفتار یک معلم نیست، اعتبار خود را از دست می دهید. اگر دانشجو هستید و از شما انتظار می رود همانند یکدانشجو رفتار کنید. هر نام و شهرتی در اجتماع دارای ویژگی خاصی است، بنابراین شما باید خصلت های ویژه و مثبتی باشید تا بتوانید به عنوان مدیر، وزیر یا یک روحانی شناخته شوید.
روزی که این خصوصیات را از دست بدهید، خود را در برابر شماتت سایرین قرار خواهید داد. البته برخی از افراد کاملا به نام و آوازه ی خود در اجتماع بی توجه هستند. پدر و مادرانی که به هیچ وجه لیاقت این نام را ندارند و متاسفانه اشخاصی که به دلیل رفتار نا صحیح در جامعه آبروی معلمان و روحانیون را زیر سوال می برند هم رو به افزایش است. این مسئله در مورد تجار و کسبه هم مصداق دارد. به عقیده ی من این افراد فهم درستی از موقعیت اجتماعی خود ندارند.
منبع: کتاب سنگ فرش های هر خیابان از طلاست، مولف: وو چونگ کیم، مترجم: علی اکبر یزدی تونسلو، صفحه ی 176-178
نویسنده: محدثه لشکری
برچسب ها: ارزش انسان , مطلب کوتاه , آبروی انسان , هویت و اعتبار

در زمان های قدیم مکتبی بود که کودکان در آن درس می خواندند. این مکتب استادی داشت بد اخلاق و سختگیر. کودکی نبود که از دست استاد بد اخلاق، دل پر خونی نداشته باشد. کودکان همواره آرزو داشتند که استادشان حداقل یکبار مریض شود و چند روزی در مکتب را ببندد و آنها تعطیل کند. اما استاد قوی بود و سالم و سرحال و هیچ وقت بیمار نمی شد.
یک روز کودکان دور هم جمع شدند و با هم مشورت کردند که چه بکنند و چه نکنند تا برای مدتی هرچند کوتاه از دست استاد بداخلاق راحت و آسوده خاطر شوند.
یکی از کوکان که بسیار باهوش و زیرک بود سر در گوش یارانش برد و گفت: نقشه ای دارم که می توانیم با اجرای آن برای مدتی از دست استادمان آسوده شویم. فردا من پیش از همه به مکتب می روم وقتی وارد شدم به استاد نگاه می کنم و می گویم خدا بد ندهد چرا رنگتان پریده است.
کودک باهوش رو کرد به یکی از دوستانش و گفت: وقتی من چنین بگویم، حتما استاد به فکر فرو می رود. آن وقت نوبت توست که...
چون درآیی از در مکتب بگو خیر باشد استاد احوال تو
وقتی استاد هم چنین بگوید استاد بیشتر در فکر فرو می رود و فکر می کند که واقعا کسالتی دارد و خود نمی داند. بعد نفر سوم در از وارد می شود و...
آن خیالش اندکی افزون شود کز خیالی عاقلی مجنون شود
روز بعد کودکان در بیرون مکتب با یکدیگر هماهنگ شدند و نقشه ی خود را پیاده کردند. وقتی همه یکی یکی این حرف را زدند استاد یقین پیدا کرد که بیمار است و خودش نمی داند.
استاد با خود گفت گیرم کودک اول و دوم اشتباه کرده اند ولی سی کودک اشتباه نمی کنند پس حتما من بیمارم. بنابراین دستور داد کودکان به خانه بازگردند و خودش به خانه بازگشت.
منبع: کتاب به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد، مولف: مسعود لعلی، صفحه ی 24-26
نویسنده: جلیل آخوندی
برچسب ها: جلیل آخوندی , داستان کوتاه , پسرک باهوش , تلقین و خیال
.: Weblog Themes By Pichak :.